March 18, 2005

كاش نام همه ماه ها فروردين بود


haji-firoz.gif
قبل از خواندن مطلب ابراهیم افشار ،اجازه دهید سال نو را هم تبریک بگم
برای پیدا کردن این حاجی فیروز 2 روز تهران را زیر پا گذاشتم.
_______________________________///////////////////////////////////////////////////////////_____________/////////////////////////////////////////////////////////////////__________________________

ابتدا با پيدايش يك لكه سبز در سفيدي هاي مطهر جهان بود كه گنجشكي بهار را كشف كرد: سبزه كوچكي را به منقار گرفت، دشت هاي جهان را گشت و به نخستين مردي كه هنوز كلمه بلد نبود، گفت: سلا م!

ابراهيم افشار- ابتدا با پيدايش يك لكه سبز در سفيدي هاي مطهر جهان بود كه گنجشكي بهار را كشف كرد: سبزه كوچكي را به منقار گرفت، دشت هاي جهان را گشت و به نخستين مردي كه هنوز كلمه بلد نبود، گفت: سلا م!
gonjeshkak1.gif
سبزه كوچك از منقار او به دشت افتاد. سال ديگر، مردي كه كلمه بلد نبود، تا دشت را ديد گفت: سلا م! ياد گرفت كه نام نخستين رنگ جهان، سبز است. سال ديگر، گنجشك خود را در جويباري مي شست. آن مرد هم آمد، چشم هايش را شست. گنجشك گفت: بهار! گنجشك روي شاخه هاي صنوبر گشت. گفت: اين شاخه پرشكوفه، بازار من است.
بعد دختر فروردين دست آن مرد بدوي را گرفت و به بازار برد. مرد وقتي بازمي گشت، احساس كرد كه چيزي از سينه اش بيرون مي زند. نگاه كرد: ساقه ياسمني در دل او مي رست. ساقه ياسمن از سينه اش زد بيرون. حتي از پوستش گذشت.
حالا او هر سال منتظر دختر فروردين است تا به گنجشكي كه رنگ سبز را به او آموخت، بگويد: سلا م!
و بگويد: ببين! فروردين دلم را باغچه مي كند.
_ _ _
خدايا، من كه ميهمان نداشتم !
شاعر بود. زرد رو بود. حيران بود. هر سال درآخرين هفته اسفند، يك صبح كه از خواب پا مي شد، فكر مي كرد عطري دلربا سراسر خانه سرد و قهوه اي او را پر كرده است. پنجره ها را باز مي كرد، مي ديد هيچ جا اكسيژن خالي نيست. در را باز مي كرد. سراسيمه به راهرو مي آمد. همه جا را آن عطر دلربا برداشته بود. مي گفت: خدايا من كه ميهمان نداشتم. اين، بوي عطر كيست؟ مگر كسي با پيراهن عطرآلودش سالها پشت در و پنجره من نشسته بود و من نمي دانستم كه حالا همه جهان را بوي اين عطر برداشته است؟
به خيابان مي آمد. به خانه مي رفت. همه جا همان عطر بود. انگار همه عطر مشترك زده بودند. بعد يك نفر مي گفت: دختر فروردين آمده است! تو نيستي. تو كجايي؟
مي دويد؛ در خيابان يا در اتاق كوچكش. مي دويد تا دختر فروردين را ببيند. گل سرش را بو كند. زردي ها جاي خود را به سرخابي ها مي دادند. بعد، شبق ها خيس مي شدند. ماهي قرمز كوچكي، او را از راه به در مي برد. گفته بود هر وقت سال عوض شد، ماهي در تنگ تنگ خود، يك لحظه مي ايستد. او چشم هايش را مي دوخت به رقص قرمزماهي كه نمي ايستاد و نمي دانست نام عطر دختر فروردين چيست.
_ _ _
ديده بوسي؛ كاش نام همه ماه هاي جهان فروردين بود.
بعد مي بيني كه پيراهنت بزرگ است. كفش هايت بزرگند. پس چرا مداد رنگيهايت، تيله هايت، عروسك هايت، چشم هايت و سكه هايت كوچكند؟ بعد تازه بايد بوسه بزني، بر گيسوان سفيدش، بر چشم هاي خرمايي اش، بعد بيني، پيش از آنكه حسرت خاكستري خوابيده در چشمانش را خوانده باشي، يك شادي آلبالويي رنگ، زير پوست صورت او نهفته است. بعد بايد صورتت را بياوري نزديك گونه آهوان دبستاني و بگويي مردم از بس زندگي نكردم، آهو! كاش نام همه ماه هاي جهان فروردين بود.
_ _ _
و مادري روي لا له شهيدش، شمعداني مي برد.
عيد حتي براي كسي كه دور از سفره هفت سين و محبوبه، توپ عيد را مي زند، باز همان عيد است. حالا ديگر لا له هويت دارد. حالا دختر فروردين به بانوي ارديبهشت دلبسته است. شمعداني ها مي سوزند، چه فرقي مي كند در دل تو يا در قبرستاني سرد كه مادري براي لا له پرپر شده خود، شمعداني سوزاني برده است. شكستني نيست؛ رستني است يعني سرخاب بر گونه شمعداني است. بانوي دلشكسته مي خواند: كمي آجيل مشكل گشا برايت آورده ام، ببين تو نيستي دست هايم چقدر تكيده اند، ببين تو نيستي كسي برايم گل سر نمي خرد، ببين تو نيستي كسي چادر نمازم را بو نمي كند.
ببين ! تو نيستي ببيني ابرها را به شكل تو مي بينم. سر هر سفره اي هنوز يك بشقاب براي جاي خالي تو مي گذارم. ببين تو را فقط در قالب استخوان نزائيده بودم. ببين اين شانه سياه كوچكت را مدت ها بو نكرده بودم كه حرصم بگيرد از اينكه يك تكه پلا ستيك بيشتر از من موهايت را شانه كرده است. ببين مدت هاست شانه هاي تو را با گريه هايم اندازه نگرفته ام. ببين فروردين است. دختر فروردين بي اشك ترين ماه دنيا است. تو گريه ماه را ديده اي، اما اشك دختر خندان فروردين را، نه. اسفند نيست كه برف ببارد بر دلت، بر روياهايت. بخند. بخند. زير خاك شمعداني مي خندد .
_ _ _
و سيب تلخ مادر، در غربت بود.
نبود. اگر بود گل سرش را آنقدر مي بوييد كه هيچ از آن نمي ماند. چادر نمازش را آنقدر مي بوييد كه نخ نما مي شد، نبود. در غربت بود. سيب سرخ مادر، تلخ درآمده بود. مادر چراغش اينجا مي سوخت. شمعداني اش در مهتابي، سبز روشن بود. غريب آنجا سفره كوچكي چيد، اما گفت: اينجا مزه نمي دهد، چيزي كم است. ايران كم است. عطر دختر فروردين كم است. سفره هايمان هم آهني اند! و مادر اينجا گفته بود:
-كاش اول سيم خاردار، س نبود. كاش اول سراب و سهراب سين نبود!
_ _ _
هر دري متعلق به تو است
جوان بود. شيدا بود. لا بد تماشاي اين زردها زردش كرده بود. از سبزها غافل مانده بود كه مي گفت: مگر جايي غير از آسمان و زمين و دريا هم هست كه شب و روز، در خواب يا بيداري، مي جويمت، اما پيدايت نمي كنم؟ انگار كه نمي توانست بي او فصلي را شروع كند.
بعد مي ديدي كه سرما خورده است يا سينه اش درد مي كند يا ناخن هايش بلند است يا نشاني خانه اش را گم كرده است.
-و زنگ در هر خانه اي را كه مي زند، مي گويند اشتباه است. نمي دانند تقصير زمستان است كه با تماشاي نخستين برف، فكر كرد كه موهايش سفيد شده، حالا با تماشاي نخستين سبزي فكر مي كند كه دلش، موهايش، چشم هايش و دست هايش و ناخن هايش سبز شده. ديگر سرما نمي خورد. ديگر نمي گويند كه در خانه ما را اشتباه زده اي. هر دري متعلق به توست چون تو در آغاز هر فصلي، نشانه اي از خودت به جا گذاشته اي.
_ _ _
حكايت آن عيد قديمي
بكش تا محبوب شوي! و از حمام آخر سال برايم حكايت كن. زلف نقره اي خميده من! از نيت آخر سال:
-الهي! التماس. الهي! التماس: سفيدي رويم و روسفيدي ام.
وارد شدن به گرمخانه و غلا مگردش. شستن خود و جهان خود. قليان آخر سال. نماز در سر بينه. نگاه كن به سردرهاي نقاشي شده از پهلوانان ميرا: سهراب با چشم هاي درشت و گردويي اش پدرم را درآورد. سياوش را ببين در آن آتش زرد، نمي سوزد. من از حريق حياي تو مي ترسم حالا !
رستم را ببين. بي رودابه مرده توي تابلوي قوللر آغاسي. مرده از بس زندگي نكرده. بعد لبخند جامه دار است كنار چراغ لنتر و دولچه هاي آب و عيدي دادن لوطي باشي ها: ببين از سبيل هايش ژل مي چكد حالا ! هرچه بود گذشت. بگو به قربان جمال خسته جاني كه زير بار سنگين، آخ نگويد. تو هم باربر هستي. تو هم تفكري يا حسي را حمل مي كني كه از بار شتران سنگين تر است! چاي قند پهلو بياور. گلابپاش تو كو؟ ظروف دوستكامي تو كو؟
پاك مي شديد و به تماشاي ترنا بازي مي رفتيد، تماشاي پادشاه وزيري. آشتي دادن رفقايي كه كدورت داشتند. عيد بي كدورت در سربينه. گردش در غلا م گردش. آوازهاي بربادرفته.
گيسوي رودابه. طنابي سياه براي رسيدن به طبقه هفتم عشق؟
ببين پنبه زن آمده است. رختخواب هارا بايد شست، جور ديگر بايد خوابيد با نيتي و رويايي در شب پيش از توپ عيد.
حلا ج بي منصور آمده است. آستر و رويه بياور از مخمل و اطلس. بخت بگشا از دختران منتظر، رد شو اي ابروكماني من! از وسط كمان حلا جان. بخوان ابروكمان كوچك: اي كمان! طالعم را بگشا، همچنان كه پنبه هاي كهنه لحاف را مي گشايي. و بعد زه كمان تو را پاره خواهم كرد اي حلا ج، وقتي كه تو نيستي او غروب آخرين روز سال. مغرب يعني زماني كه زردي كاه به چشم نيايد. دلدادگان بي صبر، منتظر غلا م پست كه مكتوب متبرك نور چشم را بياورد. شب عيد، زيبايي دو چشم نرگسي در نزد محرمان با سرمه هدهد، خريده شده از كولي هاي سرگردان، درست شده از سوزانده هدهد كه خبر ملكه سبا را به حضرت سليمان برده بود، بكش تا محبوب شوي! اگر كولي را پيدا نكردم برايت سرمه بلقيس مي آورم: ساخته شده از مغز هدهد و مهرگياه و دل بلبل و تن پروانه. بكش تا محبوب شوي!
بعد تماشاي طبق كش ها، تماشاي قوچ زيباي حنا بسته زينت كرده، با طاقشالي به دور كمر و آيينه به پيشاني و زر و زيور، از خانه هر تازه داماد تا منزل نوعروسان.
جنگ تخم مرغ هاي رنگي. گلبهي، بنفش، آبي زنگالي و تماشاي شوفري كه مي خواند:
ماشين خوبه كه بارش پنبه باشه(tm) شوفر خوبه لبش پرخنده باشه!
بيابرويم پيراهن قفقازي بخريم. زلف هايمان را دم اردكي بزنيم. ارخالق قندره، كفش دهان دولچه اي. ببين دوزنده مي خواند:
مردانه دوختيم و كسي از ما نمي خرد‎/ رورو زنانه دوز كه مردانه مي خرند!
و براي دختر فروردين يك آيينه بخر!
در اين خانه كوبه ندارد. اين بوي عطر كيست؟ كه ماهي قرمز را هم مي رقصاند. يك نفس عميق بكش كه شبيه آه نباشد. براي دختر فروردين يك شانه كوچك و يك آيينه بخر. مواظب باش وقتي گلسرش را بو مي كني، دكمه پيراهنت نيفتد!
اسفند۷۶
چاپ مطلب در ایرانشهر (روزنامه همشهری)

Posted by satyar at 01:46 AM | Comments (6710)

March 16, 2005

بیجه،پاکدشت و طناب

bije (14).gif

اول فکر می کردند طناب همین فردا می افتد دور گردنش،این فردا،6ماه پیش بود,امروز،6 ماه بعد بود که محمد بیجه در آسمان پاکدشت رقصید.بیجه،پاکدشت و طناب.این واژه آدم را تا یک خبر تکان دهنده عقب می برند.محمد بیجه که با قتل 21 کودک،آن خبر را خلق کرده بود،امروز صبح به دار آویخته شد.

hanged for 16 raping and murdering
Mohammed Bijeh, . was convicted for raping and murdering 16 children to death . Before Bijeh was hanged in public in Pakdasht, Iran , a town outside the capital Tehran, Wednesday, March 16, 2005.was whipped. Convicts are hanged in public in Iran only if a court deems that their offenses deeply affected public sentiment

bije (1).gif

bije (17).gif

bije (16).gif

bije (15).gif

bije-(19).gif

bije (3).gif

bije (11).gif

bije (09).gif

bije (12).gif

bije (6).gif

bije (5).gif

bije (4).gif

Posted by satyar at 06:09 PM | Comments (476)

March 14, 2005

هنگامه گلستان

hengame.golestan.gif
_________________________________________________
هنگامه گلستان:من شخصا از جامعه عکاسان عذرخواهی می کنم
________________________________________________ادامه در وبلاگ محمد تهرانی

Posted by satyar at 10:55 PM | Comments (468)

March 13, 2005

نگاه به شرق

damavand.gif
امروز کافی بود از پنجره نگاه به شرق می انداختید و دماوند زیبا را می دیدید.

Posted by satyar at 09:49 PM | Comments (5924)

March 11, 2005

کاوه هیچ وقت دشمن نداشت

چند روزی خارج از ایران بودم.فرصت نشد سروسامانی به وبلاگ بدم.از بلغارستان سایت ها رامرور می کردم،مطلب آقای تهرانی را خواندم.کامنتها را هم خواندم.واقعا جای تاسف دارد این گونه رفتارها با جامعه عکاسی.راستی خانم گلستان اگر کاوه خدا بیامرز بجای شما(زبانم لال) مسئول برگزاری یادواره شما بودند و اینگونه با هم صنفی های شما رفتار می کرد روح شما در عذاب نبود. دوستان همه به عشق کاوه در مسابقه شرکت کردند.در صورتی تا انجا که اطلاع دارم دوستان قدیمی در تدارک برگزاری چنین مراسمی بودند.ولی با توجه به دخالتها و اعمال نظر برخی از دوستان غیر صنف کاوه و باز به احترام کاوه و خانواده محترم گلستان ازصحنه کنار رفتند.این درست نیست.کاوه هیچ وقت دشمن نداشت.نگذارید یاد و نام کاوه با اینگونه حرفها به فراموشی سپرده شود.من شخصا دوست داشتم امسال در مسابقه کاوه شرکت می کردم.ولی با شنیدن حرفهای خانم گلستان .........بگذریم.


جوابیه مجید سعیدی در وبلاک آقای تهرانی:

majid.saeedi.akkas.gif
روال جالبي شده كه هر كس انتقادي كند ميبايست جايزه خود را پس بدهد!
چند نكه را مي بايست توضيح دهم
1.من هيچ وقت نگفتم كه پشيمان از شركت هستم و اين پشيماني را خانم گلستان بجاي من گفته اند عين سخن من اين بود:
"مجید سعیدی دبیر بخش عکس خبرگزاری فارس: دیگر شرکت نمی کنم,
نمی خواهم با وارد شدن به بعضی جزئیات و مطرح کردن بعضی انتقادها که هست باعث شوم که به اصل این مسابقه و جایزه لطمه وارد شود اما بعضی برخوردها در شان جامعه هنری ما نیست...
کاوه دوست خوبی برای من بود ؛ استاد من نبود، اما نگاهش را در عکاسی قبول داشتم . من شخصا از سال دیگر در این مسابقه شرکت نمی کنم . چون فکر می کنم با سیاستگزاری هایی که به نظر می رسد اگرادامه داشته باشد این جایزه به بیراهه خواهد رفت ." همين/
2.فرض به پشيماني من !چرا ايشان بخود اجازه ميدهند به كل جامعه عكاسي توهين كنند اين عناوين را{"عقده ای های بی فرهنگ
تنگ‌نظران؛ حسودان
جامعه سیاه عکاسان
کاری می کنند که آدم پشیمان شود
در هیچ رشته‌ی دیگری چنین چیزهایی ندیده ام}
فقط به من نسبت مي دادند بهتر بود.../ اين جايزه نه اولين جايزه من بوده و نه آخرين اش/
اگر برگزار كننده محترم اجازه بدهند در همان روز اهدا جوايز دومين دوره؛ كل اين جايزه را پس خواهم داد، ضمنا بهتر است اين نكته را كه" هيچ يك از برندگان حق هيچ گونه اعتراض و يا انتقاد را ندارد و در صورت انتقاد جايزه پس گرفته خواهد شد " را به قوانين اين مسابقه اضافه كنند/
بهر حال اگر من تا كنون چيزي نگفته ام فقط به احترام كاوه گلستان عزيز بوده

پیشنهاد: چه اشکالی دارد تمامی عکاسان منتخب آثار خبری شان را در یک روز مشخص و بنام دوستداران کاوه در کنار هم به نمایش بگذارند و این حرکت باعث شود در یک روز همبستگی و همدلی خود را به دیگران نشان دهند.و دیگر اینگونه ساده نگری به اصحاب تصویر نشود.انشاا...

Posted by satyar at 11:13 PM | Comments (60)

March 02, 2005

جام دان کولف

bolghar2.gif

تیم جوانان سلام به نمایندگی از ایران برای حضور در جام دان کولف، با پرواز 4:40 دقیقه بامداد تهران را
به ‏مقصد استانبول ترک کرد و ظهر امروز به صوفیه رسید.‏ این رقابت های طی روزهای پانزدهم و شانزدهم اسفند ماهin dovmin safr varzeshi hast ke man ba in tim ezam misham.

bolghar.gif

bolghar3.gif
yordanof reis fedrasion koshti bolgharestan

Posted by satyar at 09:17 PM | Comments (338)