
با اولينهاي آلفرد يعقوبزاده، عكاس
شكست نخوردم؛ چون آرزويي نداشتم
با اولينهاي آلفرد يعقوبزاده، عكاس
شكست نخوردم؛ چون آرزويي نداشتم
«دنيا را نبايد زير ذرهبين گذاشت و گفت: من فقط ايرانيام يا افغاني يا... و فكر كرد كه دنيا فقط خلاصه ميشود در همين يكي دو كشور با محدودهاي خاص و مشكلات ريز و درشت. دنيا مثل باغي است با ميوههاي متنوع و رنگارنگ، با طعمهاي مختلف. در آن سيب هست، گلابي هست، گوجه و انگور و خيار و پرتقال هست. دنيا را نبايد تنها سفيد و سياه ديد. دنيا رنگينكماني است با طيفي از رنگهاي متفاوت. اگر اهل كار و تجربه و تنوع هستيد به گوشه و كنار اين باغ سري بزنيد و از تمامي ميوههاي آن بچينيد و بچشيد.» اين گفتههاي عكاس هنرمندي است كه خود اين تجربه را آزموده و زندگي را در كولهباري بر پشت نهاده، راه سفر در پيش گرفته، جواني را هزينه كرده و با سلاح دوربين به ثبت خوبي، بدي، زشتي و زيبايي جاي جاي اين دنياي پهناور و اين باغ خوشآب و رنگ پرداخته است. آلفرد يعقوبزاده سال 1337 در تهران به دنيا آمده، اما حالا مقيم فرانسه است. در سال 1357 همزمان با وقايع انقلاب اسلامي تحصيل در رشته طراحي را رها كرد و وارد دنياي عكاسي شد. عكاسي از رويدادهاي انقلاب، اولين سياهمشقهاي او در زمينه عكاسي بود. با پيروزي انقلاب و شروع جنگ تحميلي به جبههها رفت و 3 سال در گروه جنگهاي نامنظم شهيد دكتر چمران حضور داشت و براي رسانههاي داخلي و خارجي عكاسي كرد. چندي بعد راهي سفر شد. هندوستان اولين كشور از اين باغ پهناور بود كه به روي او آغوش گشود. بعد هم فرانسه ميزبان دائم او شد، اما آنجا را نيز سكوي پرتاب خود قرار داد و به بهانه عكاسي براي آژانسهاي بينالمللي و فرانسوي، سفر دائم و تمامنشدني خود را به اقصينقاط عالم آغاز كرد. كشورهاي روسيه، چين، چچن، سومالي، افغانستان، كوبا، لبنان، فلسطين، تركيه، افغانستان و... با درگيريها و جنگهاي خونين خود ميزبان ماجراجوييهاي وي و دوربينش بودند. در اين ميان شايد حضور 13 ساله او در فلسطين و زندگي با مبارزان فلسطيني و عكاسي از مبارزات آنها نقطه عطفي در كارنامه كاري و هنري يعقوبزاده باشد. آلفرد يعقوبزاده نمايشگاههاي عكس زيادي را در ايران و خارج برپا كرده و كتابهاي عكس زيادي را نيز به چاپ رسانده است، ازجمله: چهرههاي جنگ، صلح موعود، چهرههاي مسيحيت در جهان، اقليتهاي مذهبي در ايران، فلسطين و... .
اولين رويارويي با هنر عكاسي؟
زماني كه انقلاب شد، معماري داخلي ميخواندم. 20 سال بيشتر نداشتم. درس و تحصيل را رها كردم و رفتم تظاهرات بين انبوه جمعيت. اولين روزي كه در تظاهرات شركت كردم چند نفر عكاس توجهم را به خود جلب كردند. همان لحظه از ذهنم گذشت كه خوب است من هم دوربيني تهيه كنم و از مردم، تظاهرات و انقلابشان عكس بگيرم. در واقع من هم با عكسهايم در تظاهرات شركت كردم. انقلاب ايران نقطه شروع و عامل اصلي ورود من به دنياي عكاسي بود.
اولين مشوق؟
هيچ وقت مشوقي براي عكاسي نداشتم. در دوران انقلاب، حضور در بين مردم و اطلاعرساني از طريق عكاسي براي كساني كه در تظاهرات خياباني شركت نميكردند، مشوق عكاسي من بود. بعد از پيروزي انقلاب هم شروع جنگ و حضور در جبههها و كمكم هم چاپ عكسهايم، همه و همه انگيزه و مشوق من بودند.
البته تشويق و حمايت شهيد دكتر چمران در جنگ از من و عكاسيام فراموشناشدني است. در جبهه همراه دكتر چمران و گروهش بودم. دكتر چمران به عكاسي علاقه داشت و از من خيلي حمايت ميكرد. حمايتهاي زياد ايشان و فراهم كردن شرايطي براي حضور من در جبهه باعث شد بتوانم آنجا بمانم و جنگ را ثبت كنم و البته عكاسي را هم ادامه دهم.
اولين استاد؟
همسايهاي داشتيم به نام اصغر بيچاره. روزها ميرفتم تظاهرات و عكاسي ميكردم و شب فيلمهايم را ميبردم خانه او. آنها را ظاهر و چاپ ميكرد و همزمان ايرادهاي كارم را ميگرفت. در واقع اولين و تنها استاد من (البته آن هم فقط از نظر تكنيكي) اصغر بيچاره بود. انتخاب سوژه يا مكان عكاسي و... هم تماما به عهده خودم بود و تقريبا اين راه را تنهايي طي كردم تا امروز كه به اينجا رسيدم.
اولين عكسي كه گرفتيد؟
تظاهرات مردم روبهروي دانشگاه تهران.
اولين دوربيني كه با آن عكاسي كرديد؟
يك دوربين كوچك و معمولي و ساده «كانن» كه پول خريد آن را از مادرم گرفتم.
اولين عكستان كه در جايي چاپ شد؟
عكسي از تسخير سفارت آمريكا به دست دانشجويان بود كه در اطلاعات هفتگي و همزمان در آسوشيتدپرس چاپ شد.
اولين احساس بعد از چاپ اولين عكس؟
احساس خاصي نداشتم، بال هم درنياوردم، ذوقزده هم نشدم. چاپ شده بود ديگر، برايم طبيعي بود. چرا؟ نميدانم.
اولين عكسهاي حرفهاي؟
بعد از انقلاب (و همزمان با عكاسي از تسخير سفارت آمريكا) شروع دوران حرفهاي عكاسي من بود كه از اين دوران به بعد عكسهايم در برخي مجلات و روزنامههاي داخلي و خارجي چاپ ميشد. در واقع دوران قبل از پيروزي انقلاب براي من دوران تمرين و يادگيري عكاسي بود.
اولين عكسي كه روحتان را خراشيد؟
عكسي بود از خيابان ژاله و سربازهايي كه در حال تيراندازي به مردم بودند. (البته عكاساش را نميشناختم.)
اولين لحظه تكاندهنده؟
هنگامي كه در درگيريهاي انقلاب يك نفر كنار من تير خورد. توي خيابان بهار مشغول عكاسي از مردم بودم كه شعار ميدادند. ناگهان گلولهاي به شخصي كه درست كنار من ايستاده بود اصابت كرد و مغزش روي ديوار پاشيده شد. اولين بار بود كه جسد ميديدم آن هم به اين شكل فجيع و درست بغل خودم.
اولين تصميمگيري سرنوشتساز؟
همان لحظه تير خوردن آن فرد براي من يك لحظه حساس و مهم در زندگي بود. خشكم زده بود و دهانم از ترس و حيرت باز مانده بود. بايد تصميم ميگرفتم كه بمانم يا بروم خانه؟ عكاسي كنم يا نه؟ بترسم يا نترسم؟ با خودم گفتم: «خب انقلاب همينه ديگه! برو خونه يا اين كه بمون عكاسي كن و نترس.» بعد از آن لحظه تكاندهنده، ترس من براي هميشه ريخت و تصميم گرفتم بمانم و عكاسي كنم. ماندم و توانستم تا پيروزي انقلاب در كنار مردم باشم و عكاسي كنم و البته شاهد چيزهاي زيادي باشم كه هرگز نديده بودم.
اولين دستمزد؟
اولين دستمزدم را بعد از انقلاب گرفتم وقتي براي اولين بار عكسهايم در روزنامهها چاپ شد. عكسهايي كه در دوران پيش از انقلاب گرفتم آن زمان نه جايي چاپ شد و نه براي آنها پولي گرفتم، اما بعد از انقلاب و همزمان با شروع دوران حرفهاي كارم براي روزنامههاي مختلف گزارشهاي تصويري تهيه ميكردم، از مكانها يا مراسم مختلف، دستمزد هم ميگرفتم. البته پول آن موقع اصلا برايم مهم نبود، فقط دوست داشتم كارت خبرنگاري داشته باشم تا بتوانم به همه جا سرك بكشم و عكاسي كنم، ولي پيشنهاد خود آنها بود كه حالا كه عكسهايت چاپ ميشود، حقت را هم بايد بگيري و من هم قبول كردم. وقتي به پول فكر نكني، پول خودش ميآيد. اگر بخواهي از اول به پول فكر كني هدف از دست ميرود. بهتر آن است كه اول به هدفت و راههاي رسيدن به آن فكر كني بعد به پولي كه ميتواند عايدت شود.
اولين حضور در جنگ؟
چند روز بعد از شروع جنگ و بمباران هوايي مهرآباد، خبر آمد كه عراقيها وارد خرمشهر و آبادان شدند. تنها و بدون كارت خبرنگاري، دوربينم را برداشتم و خودم را با اتوبوس و كاميون به خرمشهر رساندم. قبل از هر كسي و هر گروهي (حتي نيروهاي نظامي) به آنجا رسيدم. يك روز ماندم، چند تا عكس گرفتم و سريع برگشتم تهران، چون اجازه ماندن در آنجا را نداشتم. (به خاطر مسائل امنيتي كسي حق حضور بدون مجوز را نداشت. )
اولين روزنامهاي كه عكسهاي جنگي شما را چاپ كرد؟
روزنامه ميزان. چند تا از عكسهايم را به آنها نشان دادم و گفتم حاضرم به شما عكس بدهم و پولش هم اصلا مهم نيست. اين روزنامه متعلق به آقاي بازرگان (نخستوزير وقت) بود و چون بازرگان با دكتر چمران دوست و صميمي بود، مرا به همراه گروه دكتر چمران به جبهه فرستادند و من توانستم 3 سال در جبهه بمانم و عكاسي كنم.
اولين جايزه؟
اولين جايزه را يك سال بعد از شروع جنگ از «ورلدپرس» هلند گرفتم. يك جايزه افتخاري كه به خاطر يك سري عكسهاي گزارشي درباره جنگ، به من اهدا شد. (ورلدپرس جايزهاي است در عكاسي در هلند و تقريبا مانند اسكار در فيلم.)
اولين نمايشگاه عكس؟
اولين نمايشگاه عكسم (كه البته به صورت جمعي هم بود) دو سال بعد از انقلاب با موضوع جنگ و انقلاب و در موزه هنرهاي معاصر برگزار شد.
اولين بار كه در يك درگيري به جاي عكاسي، دوربين را كنار گذاشتيد و به كمك مردم رفتيد؟
زماني كه در جبهه بودم. وقتي كه بمباران و حمله عراقيها شدت ميگرفت و مردم خانه به دوش در حال گريختن بودند، دوربين را كنار ميگذاشتم و به آنها كمك ميكردم.
اولين حضور پررنگ آثار شما در رسانههاي خارجي؟
از اولين روزهاي جنگ و شروع عكاسي در جبهه، كارهايم براي رسانههاي خارجي ارسال ميشد و تقريبا اكثر آنها هم چاپ ميشد. آژانسهايي مثلAP ، گاما و... . (شايد يك علتش اين بود كه عكاسهاي خارجي زياد به ايران نميآمدند.)
اولين اتفاقي كه اصلا انتظارش را نداشتيد؟
30 سال بعد از انقلاب يعني امسال براي اولين بار عكسهايي كه زمان انقلاب گرفته بودم چاپ شد آن هم در چند مجله معتبر خارجي مثل فيگارو، نشنال جئوگرافيك و... .
چطور اين اتفاق افتاد؟
برگشتم ايران و از جاهايي كه 30 سال قبل عكاسي كرده بودم، دوباره عكس گرفتم و عكسهاي جديد را در كنار عكسهاي قديمي از همان مكانها گذاشتم، اسكن كرده و روي آنها كار كردم و به مجلههايي در پاريس نشان دادم. خيلي خوششان آمد و 18 صفحه براي چاپ عكسها در اختيارم گذاشتند. اين عكسها از نظر هنري و حرفهاي تقريبا ارزش نداشت، اولين كارهاي من و سياهمشقها و خطخطيهاي من در عكاسي بود، اما مديران مجلهها وقتي عكسها را ديدند، گفتند خيلي خوب است آنها را چاپ ميكنيم.
اولين كارهايتان كه بعد از 30 سال به چاپ ميرسيد، چه احساسي داشتيد؟
اين دفعه واقعا خوشحال شدم، وقتي ديدم بعد از 30 سال (براي سالگرد انقلاب) از بين انبوهي از عكسها و عكاسهاي خوب و حرفهاي عكسهاي غيرحرفهاي من به چاپ ميرسد. واقعا برايم لذتبخش بود. لذتي كه هيچگاه براي چاپ هيچ عكسم در طول اين 30 سال نچشيده بودم. دريافت پاداش كاري كه 30 سال قبل انجام دادهاي، واقعا تجربه جالبي است.
اولين عكس از يك شخصيت مهم سياسي يا فرهنگي؟
امام خميني. اولين شخصيت مهم و بزرگي بودند كه از ايشان عكس گرفتم.
كجا؟
مدرسه علوي. زماني كه امام از فرانسه به ايران آمدند، ابتدا در مدرسه علوي مستقر شدند. وقتي براي ملاقات با مردم به پشت پنجره ميآمدند، موفق شدم چندين بار از ميان جمعيت از ايشان عكس بگيرم. يك بار هم در بيمارستان قلب از ايشان عكس گرفتم و آخرين بار هنگام رفراندوم جمهوري اسلامي ايران براي انتخابات رفتم منزلشان و از ايشان عكس گرفتم.
اولين بار كه احساس كرديد هر آنچه بايد، آموختهايد و به عنوان يك استاد خوب و حرفهاي به پايان خط يادگيري رسيدهايد؟
من هميشه در حال يادگيريام و پاياني براي تجربهاندوزي و يادگيري نميبينم. همين طور كار ميكنم و ياد ميگيرم و پيش ميروم تا عمرم به پايان برسد و به چيزهايي از قبيل اين كه به كجا برسم، چه كسي بشوم و... فكر نميكنم.
اولين عاملي كه روي شما براي عكاسي تاثير گذاشت؟
انقلاب اسلامي ايران كه باعث شد عكاس شوم.
اولين پيام عكسهاي شما؟
من پيام ثابتي در عكسهايم ندارم. عكسهاي من دقيقا شبيه يك آيينه است. آنچه هست را نشان ميدهد بدون هيچ غرضورزي يا سعي در رساندن و فهماندن چيزي. ايده ثابتي هم ندارم كه مثلا براي دنيا جنگ بياورم يا صلح يا... فقط دنيا را همانطور كه هست نشان ميدهم، قضاوت و تعبير و تفسير عكسها با خود بينندگان است.
اولين اصلي كه هنگام عكاسي بايد رعايت شود؟
وجود نور خوب و كادربندي خوب. بقيهاش خيلي مهم نيست. فرقي نميكند كه سوژه چه باشد، چون يك عكاس حرفهاي بايد از هيچ، همه چيز بسازد.
اولين احساس شما هنگام عكاسي؟
من از روز اول كه دوربين دستم گرفتم تصميم گرفتم احساساتي نشوم. به خودم گفتم بيطرف ميمانم و احساسات را كنار ميگذارم. گاهي وقتها گريزي از خنده يا گريه نيست اما در اكثر موارد سعيام بر بيطرف ماندن و احساساتي نشدن بوده و هست. اگر بيطرف باشي ميتواني بهتر مسائل را درك كني و به تصوير بكشي. شايد در دلم جبههگيري بكنم، اما در كسوت يك خبرنگار كاملا بيطرف هستم. اعتماد كاري هم از بيطرفي به دست ميآيد.
اولين رويداد مهم تاريخي كه در آن حضور داشتيد و عكاسي كرديد؟ (غير از انقلاب ايران)
شكست كمونيسم و فروپاشي ديوار برلين. مردم بدون خونريزي انقلاب كردند و با دست خالي ديوار را پايين كشيدند.
در حالي كه نيروهاي نظامي آلمان شرقي آن سوي ديوار آماده تيراندازي بودند، اما هيچ تيري شليك نشد و خوني ريخته نشد. ديوار فرو ريخت و اتحاد دو آلمان صورت گرفت.
اولين بار كه هنگام عكاسي زخمي شديد؟
در لبنان سال 1985، 2 بار در لبنان زخمي شدم و يك بار هم در چچن.
اولين اسارت؟
اين يكي كم نبوده. همه جا آدم را ميگيرند و بعد آزاد ميكنند. يكبار هم گرفتار گروگانگيري شدم.
اولين خاطره شيرين و لذتبخش؟
من سعي ميكنم هميشه از كار و زندگيام لذت ببرم. البته چون تعطيلات ندارم و هميشه در حال كار و عكاسيام، سعي ميكنم همه جاي دنيا را مثل خانه خودم تصور كنم و از بودن در هر جا حتي افغانستان و فلسطين و... لذت ببرم. زندگي خيلي كوتاه است بايد با آن كنار آمد و از آن لذت برد.
اولين تصور شما از جنگ و خونريزي به عنوان يك عكاس بينالمللي كه تقريبا در تمام درگيريها و جنگهاي دنيا حضور داشتهايد؟
تا انسان هست جنگ و بدبختي و ويراني هم هست. حضور انسان در جايي يعني خرابي در آنجا حتي حيوانات فقط براي بقا درگير ميشوند، اما انسانها براي هر چيز مهم و غيرمهمي به هم ميپرند.
اولين نكته جالب در عكاسي از خانمها؟
خانمها بحث سوژه جالبي براي من بوده و هستند چون در اين دنيا از همه ضعيفترند. البته يواش يواش دارند در كل دنيا مطرح ميشوند و همين وجود و حضورشان در جامعه در هر كسوتي (ورزش، هنري، سياسي و...) براي من جالب بوده و هست.
اولين چيزي كه جامعه زنان ايراني با آن توجه شما را به خود جلب كرده؟
آزادي و پيشرفت در فعاليتهاي مختلف. زنان ايراني نسبت به خيلي از كشورها و مخصوصا كشورهاي همسايه و عربي خيلي آزادند و در فعاليتهاي مختلف (سياسي، علمي، هنري، ورزشي) با آزادي تمام حضور دارند.
اولين تصور خارجيها از ايران؟
تصور ايراني با قدمت 2500 ساله و سرزمين زيبا با مردمي خوب (البته برداشت فرانسويها كه من با آنها زندگي ميكنم).
اولين چيزي كه باعث آزار و رنجش شما ميشود؟
وجود آدمهاي فرصتطلب.
اولين حسرت؟
در دوران انقلاب، در حالي كه تقريبا هر روز و هر جا تظاهرات و درگيري بود من حضور داشتم. متاسفانه زماني كه انقلاب پيروز شد يعني روز 22 بهمن مادرم اجازه نداد بيرون بروم. با گريه و زاري مدام ميگفت: قلبم گرفته سكته ميكنم و... مانع من شد، در نتيجه آن روز مهم و تاريخي خانه ماندم و صبح روز 23 بهمن رفتم نيروي هوايي، جايي كه مركز درگيريها و پخش سلاح بين مردم بود و در كمال تاسف و حسرت فراوان ديدم همه چيز تمام شده و به اصطلاح آخرشه! اين اولين و آخرين حسرت بزرگ در دلم بود و هست.
اولين احساس در مقابل تعريفهايي كه از شما ميشود؟
خجالت ميكشم. (خندهاي توام با خجالت)
اولين عكاس منتخب شما؟
يوژين اسميت.
اولين شاعر مورد علاقه شما؟
سعدي.
اولين ويژگي عكسهاي شما (نسبت به عكسهاي ديگران)؟
نميدانم، بايد مردم بگويند.
اولين مسووليت شما به عنوان يك عكاس؟
صادق باشم و حقيقت را بگويم بدون هيچ انحرافي.
اولين آدم وارستهاي كه با او روبهرو شديد؟
كاوه گلستان در عكاسي و آيتالله طالقاني در زندگي.
اولين تصور شما از زندگي؟
زندگي يك هديه است؛ هديهاي گرانبها با همه خوبي، بدي، زشتي، زيبايي، زيادي و كاستياش.
اولين موضوع مهم در زندگي؟
خود زندگي. زندگي كردن (كار و بودن در كنار خانواده).
اولين الگو و سرلوحه زندگي شما؟
گفتار نيك، كردار نيك، پندار نيك.
اولين موفقيت بزرگ در زندگي؟
داشتن خانواده خوب. همسر و فرزندان خوب و بامحبت و قانع كه شكايتي از كم و كاستيها و بود و نبود من ندارند و با همه شرايط سخت من كنار آمدهاند.
اولين آرزو؟
هيچ وقت هيچ آرزويي نداشتم.
اولين شكست؟
چون آرزوي خاصي نداشتم، شكستي هم نداشتم. فقط سعيام اين بود كه هر كار ميكنم موفقيتآميز باشد كه همينطور هم بود. آهستهآهسته قدم برداشتم و جلو رفتم.
اولين ويژگي اخلاقي شما؟
صداقت (با مردم صادق هستم).
اولين هنر مورد نظر شما غير از عكاسي؟
نقاشي (قبلا نقاشي هم ميكردم).
اولين نقاش مورد علاقه شما؟
ونگوگ.
از مهمترين علايق شما؟
هواي تميز و آسمان آبي.
اولين تجربه خارجي؟
هندوستان (براي عكاسي رفتم).
اولين كشور زيباي دنيا؟
هندوستان (تنوع منظره، رنگ، فكر، انديشه، مذهب، زندگي و... در كنار هم و بهطور مسالمتآميز).
اولين كشوري كه براي زندگي مناسب ميدانيد؟
اتيوپي. مناظر زيبا و مردمي مهربان كه خشونت جنگ و گرسنگي روي اخلاق آنها تاثيري نگذاشته. دور از هر گونه تكنولوژي با آثار دستنخورده و به جامانده از 3 هزار سال پيش. خبري از ترافيك و ازدحام نيست و بين شهرهاي بزرگ فاصلهاي زياد همراه با يك خلا بزرگ وجود دارد كه بدون هيچ جاندار و هيچ دهكورهاي) چشم را مينوازد.
اولين مناظر زيباي دنيا از منظر چشم دوربين شما؟
مناظر طبيعي خود ايران كه هميشه 4 فصل را يكجا با هم دارد. (البته هر كشوري و هر جايي از اين دنيا زيبايي خاص خودش را دارد.)
اولين بار كه احساس غربت و تنهايي كرديد؟
20 سال پيش در جنگ افغانستان. مبارزان افغاني از همه چيز دور بودند. اكثرا 2 يا 3 ماه با آنها توي كوه و كمر ميماندم و هيچ چيز براي گفتن با آنها نداشتم. تنها مساله فقط جنگ بود و جنگ.
اولين كتاب (مجموع عكس) شما؟
چهرههاي جنگ.
تفاوت اولينهاي زمان شما با اولينهاي جوانان امروز از نظر عكاسي؟
تفاوت عكاسي در شرايط و زمان ما با شرايط عكاسان جوان امروزي مثل تفاوت ماشين دودي است با يك جت. آن زمان دوربينها آنالوگ بود و تلويزيون هم سياه و سفيد كه 2 كانال هم بيشتر نداشت. 2 يا 3 تا روزنامه بيشتر درنميآمد و عكسها و تصاوير زيادي در دسترس ما نبود. عكاس كم بود و الگويي از اين بابت نداشتيم. هيچ پيشينه و تجربهاي نداشتيم كه نقبي به آن بزنيم. اما امروز پيشرفتهترين و مجهزترين دوربينها در بازار و در اختيار جوانان است. كانالهاي تلويزيوني و ماهوارهاي و اينترنتي تعدادشان بيشمار بوده و عكسها و تصاوير زيادي در اختيار همگان است. عكاسان مطرح و توانمند و پيشكسوت هم زياد هستند (در ايران و جهان) كه سبك كاريشان الگوي جوانان جوياي يادگيري است.
اولين توصيه مهمي كه به جوانان عكاس ميكنيد؟
اول اين كه سريع تصميمگيري كرده و يك راه و سبك مشخصي را براي عكاسي خود تعيين كنند. يعني اين كه ميخواهند چه نوع عكاسي باشند، عكاس خبري يا هنري يا تبليغاتي يا ورزشي يا... بايد تكليفشان را با خودشان و با عكاسي روشن كنند و تا آخر همان راه را ادامه بدهند و از اين شاخه به آن شاخه نپرند و نكته دوم يادگيري زبان انگليسي است. اگر ميخواهند فرامرزي و در حد وسيع و بينالمللي كار كنند، بايد بتوانند با ديگران ارتباط برقرار كنند و خودشان راجع به كارهايشان صحبت كنند نه اين كه از ترجمه استفاده كنند.
فاطمه مرادزاده/ويژه نامه نسل 3 روزنامه جام جم
بسیار از متنی که در وبلاگتان قرار دادید لذت کافی و وافی را بردیم. مستدام باشید.دم آلفرد هم گداخته
Posted by: shaigan at July 8, 2009 04:33 PMممنون از مطلب جدیدت...
Posted by: ahmad aghasiani at July 10, 2009 05:27 AMسلام وبلاگ قشنگی دارید لینکتون کردم موفق باشید
Posted by: mohsen rajabpoor at July 10, 2009 11:25 PM:(( :(( :(( :(( :((
Posted by: boojar at July 12, 2009 03:58 PMسلام آقای امامی ، دوستان و همکاران نگران شماهستن . ایشالله هر جا هستید سلامت باشید
Posted by: boojar at July 14, 2009 07:04 PMخدایا آقای هاشمی رفسنجانی رو از شر شیاطین حفظ بفرما
Posted by: at July 14, 2009 11:39 PMsalam .kam kam dige halemon az in nezam dare be ham mikhore man nemidonam ta key gharare to in hokomate eslami hoghoghe akkasa zire pa gozashte beshe be che gheymati? .sanade iran be name baradaraye basiji .enghadr hal konin ta be in khodayii ke darin nazdiktar shin ma beheshte shoma ro nakhastim to jahanam adamaye bad zaheran hame dorogh nemigan hish kiyo zendani nemikonan, nemikoshan ,tohmat nemizanan va .....
haj satyar omidvaram salem bargardi va dige bachehai ke doset daran tanhashon nazari be omide bazgashte to va majide saeedi.baradare kochakat hamed khorshidi.
omidvaram zod bargardi montazeretim .
Posted by: salar at July 26, 2009 09:46 AMomidvaram zod bargardi montazeretim .
Posted by: salar at July 26, 2009 09:47 AMهیچ خبری از هیچ کجا. پرونده تو دادگاه انقلاب نیست اوین هم نیست.سپاه از تو خبر نداره و اوین هم بودنت رو حتی تایید هم نمی کنه. یک ماه پیش یک سال پیش یه همیچین روزی شده بود که چراغ مسنجرت خاموش باشه؟
سالم باشی و برگردی. همین.
عمو ساتیار نگرانتیم...کجایی؟
امیدوارم حالت خوب باشه
زود برگرد عمو...منتظرتیم همه!
جات توی یاهو مسنجر واقعا خالیه عمو ساتیار
همیشه روشن بود چراغت
حیف......................
با سلام به عكاس برجسته
مطلب فوق را در جام جم خواندم و بسيار لذت بردم و تجربه هاي آقاي يعقوب زاده بسيار مفيد بود . براي مني كه در ابتداي راهم . از زحمات بي دريغ و لطف شما هم بسيار سپاسگزارم .
ساتیار را اولین بار با عکسهای یک مراسم آیینی که خودم در آن حضور داشتم شناختم عکسهایی که برای خودم هم تازگی داشت و هنوز هم آن برگ روزنامه همشهری رادارم
پیگیر آثارش بودم و عکسهای ایرانشهرش در همشهری را جز عکسهای خوب مطبوعاتی می دانم
شبی در نوروز چند سال قبل را که یکی دو ساعتی با هم درد دل کردیم فراموش نمی کنم
هیچ وقت از نزدیک ندیدمش ولی وقتی خبر سقوط سی 130 را شنیدم و کشته شدن عکاس خبرگزاری فارس را ، نگران دوست ندیده ام بودم و خوشحال از سلامتی اش
امروز وقتی کیفرخواست اغتشاشگران را خواندم یک لحظه سرم سوت کشید....
ساتیار امامی و مجید سعیدی!!
ساتیار آدم ناشناخته ای نبود
ساتیار آدمی بود که به حرفه اش عشق می ورزید
اصولگرایان ساتیار را ار خودشان می دانستند و او را اصولگرایی خوش تیپ می دانستند و خاطرات حضورش در کنار احمدی نژاد در فلان جلسه ورزشی را منتشر می کردند
حال چه شده است؟
ساتیار و کودتای مخملی؟
خود کودتای مخملی آن هم در ایران خنده دار است چه رسد به این که دوست نازنینمان هم...
ساتیار عزیز
تعارف نداریم:می دانم به این زودی ها آزاد نمی شوی ولی آزادیت را از صمیم قلب آرزو می کنم
امیدوارم روزی در کنار خواجوی زیبا یا در ساحل بندرگز همدیگر را ببینیم
"س"
Posted by: at August 2, 2009 03:13 AMسلام به ساتیار بزرگگگگگگ ، ساتیار جان ما هم شدیدا نگران شما هستیم و اخبار اندکی که به دست ما می رسد ، نگرانی هایمان بیشتر می کند ، امیدوارم زودتر بیایی و البته سالم بیایی ، نمی دانم مادر ساتیار بزرگ چه می کشد من به عنوان یک مادر که پسری هم اسم شما دارم بغضی در گلویم هست ، و اشکی که هر دم روان است ، به امید ان روز که بیایی وبه قول خودتان ساتیار بزرگ از ساتیار کوچک عکس های به یاد ماندی بگیرد
دوستی که نگران حال شماست
Posted by: سمیرا at August 2, 2009 03:16 PMسلام دو شب پيش خواب ديدم كه آزاد شده اميدوارم خوابم به زودي تعبير بشه
Posted by: يه همكار at August 2, 2009 07:01 PMsalam satyar aziz
omidvaram har ja ke hastid khoda hafeze shoma bashe
in ruza har bar zang mizanam jamejam va behem migan aghaye emami morakhasi hastan bishtar delam migire...
omidvaram har ja ke hastid khoda hami va hafeze shoma bashe
montazere shoma ostade bozorg hastim
be omide bargashti zood.
برایتان همیشه دعا میکنیم .و منتظر حضور پررنگتان در عرصه رسانه و عکس هستیم .
Posted by: boojar at August 4, 2009 02:25 AMساتیار عزیز آنقدر دلتنگت هستم که هر روز که می آیم روزنامه و جای خالی ات را می بینم دلم تاب نمی اورد. کاش زودتر بیایی .
Posted by: میثم at August 4, 2009 07:40 PMعکس های همکارانت در جام جم در کادر دلتنگی و نورسنجی غم و کنتراست بی تابی به نمایش در می آد . وقتی برگردی باز هم رنگها شاد خواهند بود
Posted by: خواهر at August 5, 2009 09:10 PMخبرنگاری یک حرفه 24 ساعته است، حرفهای که نه روز میشناسد و نه شب، نه صبح دارد و نه ظهر، خودت را که به دستش بسپاری اسیرت میکند، در خواب و بیداری کشف و شهودهای تازهای را برایت رقم میزند و در رقابت با سایر رسانهها و همکاران آن رسانهها مجبورت میکند، هر روز از روز قبل بهروزتر باشی.
16/5/1387
جام جم
به امید آزادی ساتیار امامی
Posted by: amir abri at August 7, 2009 02:54 PMروزت مبارک آقای عکاس
کاش امشب که به مادر زنگ بزنم خبرهای خوشی داشته باشد. خبرهایی که خواب های مرا تعبیر کند. سه شب است که خواب می بینم آزاد شدی و می شود این بار خواب نما شوم؟
حتی دیدن گزارش های تصویری بهرام افتخاری هم تو جام جم آنلاین برام لطفی نداره ، وقتی که چراغت رو تو مسنجر روشن نمی بینم . ایشالله که اون چراغ خیلی خیلی زود روشن بشه .
Posted by: خواهر at August 9, 2009 12:22 PMمیگن امروزبر می گردید . خدا کنه خبر درستی باشه . به امید بازگشتتون .
Posted by: boojar at August 10, 2009 04:57 PMمیگن امروز بر می گردید . ایشالله که خبر درستی باشه . به امید برگشتتون
Posted by: بوجار at August 10, 2009 04:58 PMمیگن امروز بر می گردید . ایشالله که خبر درستی باشه . به امید برگشتتون
Posted by: بوجار at August 10, 2009 05:00 PMpas in weblog key up date mishe??? ta key bayad montazer basham??? satyar jan omidvaram harche zudtar azad beshi...
Posted by: yasi at August 10, 2009 10:30 PMوقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان كه بايدند ؛ نه بايد ها ...... ؛ هر روز بي تو روز مباداست !!! -هر روز منتظر خبر جديد ومسرت بخشي ازت هستيم- خيلي چاكريم اقا
Posted by: سعيد كرمي at August 12, 2009 06:27 PMما شبی دست بر آریم و دعایی بکنیم
Posted by: .... at August 13, 2009 11:46 AMگر تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
Posted by: boojar at August 14, 2009 04:31 PMساتیار فردا شب در منزل هست
Posted by: مجید سعیدی at August 16, 2009 05:15 PMساتیار عزیز امیدوارم کامنت بالا حقیقت داشته باشد . منتظرتیم.
Posted by: salar at August 17, 2009 12:56 AMساتیار عزیز امیدوارم کامنت بالا حقیقت داشته باشد . منتظرتیم.
Posted by: salar at August 17, 2009 12:57 AMساتیار عزیز امیدوارم کامنت بالا حقیقت داشته باشد . منتظرتیم.
Posted by: salar at August 17, 2009 12:58 AMشنیدن خبر آزادیت بعد از این همه مدت که همش خبرهای ناراحت کننده داشتیم ، واقعا خوشحالمون کرد . بازگشتت رو به آغوش گرم خانواده ، دوستان و همکارانت تبریک میگم ، امید که همیشه در کنارشون باقی بمونی
Posted by: boojar at August 17, 2009 01:34 PMsalam satyar.............................
Posted by: hamed khorshidi at August 17, 2009 04:10 PMسلام ساتيار. همين الان شنيدم كه آزاد شدي خيلي خوشحال شدم. اميدوارم حالت خوب باشه
خوشحالتر ميشم اگه بتونم صدات رو هم بشنوم
منتظرم. به اميد ديدار
سلام ساتيار
همين الان شنيدم كه آزاد شدي خيلي خوشحال شدم.
خوشحالتر ميشم اگه بتونم صدات رو همم بشنوم
منتظرم. به اميد ديدار
سلام ساتيار
همين الان شنيدم كه آزاد شدي خيلي خوشحال شدم
اميدوارم كه حالت خوب باشه
خوشحالتر ميشم اگه بتونم صدات رو هم بشنوم
منتظرم. به اميد ديدار
salaaaaaaam vaghean khoshhalim ke azad shodi.
Posted by: salar at August 17, 2009 06:01 PMای مرغ گرفتار! بمانی و ببینی
آن روز همایون که به عالم قفسی نیست
تبریک
:)
به قول یارو گفتنی ، نگرانتیم به مولا ، یه ردی از خودت واسه دوستان به جا بزار حاجی جان ، دلمون ترکید جون حاجی .
Posted by: yek doost at August 21, 2009 12:20 AM